زندگی مثل بازی حکمه ؛ مهم نیست که دست خوبی داشه باشی. مهم اینه که یار خوبی داشته باشی. این طوری شاید بتونی بازی باخته رو ببری.
اگر بگريم گويند که عاشق است اگر بخندم گويند که ديوانه است پس می گريم و می خندم که بگويند يک عاشق ديوانه است
اگه بی هوا کسی وارد زنديگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده ! آخه می دونی ؟ : "خدا" خيلی تنهاست
من غريبه ی ديروز اشنای امروز فراموش شده ی فرداها هستم پس.... در اشنايی امروز مينگارم تا در فراموشی فردا دنيا دنيا يادم کنی
عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردی نمی خوری}...يک شب که مداد رنگی ها...توی سياهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد
ماه من،غصه چرا؟!
ماه من،غصه چرا؟!
آسمان را بنگر،كه هنوز،بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي و پر از مهر،به ما مي خندد!
يا زميني را كه،دلش از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت!
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد
ودر آغاز بهار ،دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت،
تا بگويد كه هنوز،پر امنيت احساس خداست!
ماه من،غصه چرا؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز،
آرزويم،همه خوشبختي توست!
ماه من!دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن كار آن هايي نيست:كه خدا را دارند...
ماه من!غم و اندوه،اگر هم روزي،مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا، چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود، كه خدا هست ، خدا هست !
او هماني است كه در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است كه هر لحظه دلش مي خواهدعهمه زندگي ام غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است.... !
اين همه غصه و غم،اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه! ميوه يك باغند
همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر؛
پشت هر كوه بلند،سبزه راي است پر از ياد خدا
و در آن باز كسي مي خواند؛
كه خدا هست ! خدا هست
و چرا غصه ؟! چرا
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟
گفت:آغازش سراسر بندگيست.
گقتمش پايان آن را هم بگو
گفت:پايانش همه شرمندگيست
گفتمش:درمان دردم را بگو
گفت:درماني ندارد،بي دواست
گفتمش يك اندكي تسكين آن
گفت تسكينش همه سوزو فناست
زن شوهر دوست
مرد ثروتمندي بود كه با وجود مال فراوان، بسيار نامهربان و خسيس بود.ولي بر عكس،زنش بسيار مهربان و خوش قلب بود و همه او را دوست داشتند.زن با خود مي انديشيد:خداوند اين مرد را به من داده است، حتي اگر علاقه اي به او نداشته باشم،باز هم بايد به او مهر بورزم! در نتيجه با وي رفتار خوبي داشت.يك سال قحطي شد و بسياري از روستاييان از آن زن و شوهر كمك خواستند.زن با محبت به همه آنها كمك كرد.ولي شوهر او چيزي نگفت و با خود فكر كرد:تا وقتي از پول هاي من كم نشود برايم يكسان است كه دارايي چه كسي به باد مي رود.مردم از زن تشكر كردند و گفتند كه پول ها را بعد از مدتي به او پس خواهند داد.زن نپذيرفت.اما مردم اصرار داشتند كه پول زن را باز گردانند.زن گفت:اگر مي خواهيد پول را پس بدهيد،در روز مرگ شوهرم اين كار را بكنيد.اين حرف زن به گوش يكي از پسرهايش رسيد و او بسيار ناراحت شد.بي درنگ به سوي پدر رفت و گفت:مي داني مادر چه گفت؟او از مردم خواسته تا پول هايش را روز مرگ تو پس بدهند! پدر به فكر فرو رفت.سپس از زن پرسيد:چرا از مردم خواسته اي پولت را در روز مرگ من به تو برگردانند؟زن پاسخ داد: مردم تو را دوست ندارند و همه آرزو مي كنند كه زودتر بميري.اما حالا پول زيادي از من گرفته اند و آدم ها به هنگام پس دادن قرض،دست شان در جيبشان نمي رود.بدين ترتيب آن ها به جاي آنكه مرگ تو را آرزو كنند، از خداوند مي خواهند كه تو را زنده نگه دارد تا پول را ديرتر برگردانند.من هم مي خواهم تو سال هاي سال زنده بماني.كسي چه مي داند؟شايد تو هم روزي مهربان شوي!مرد از تيزهوشي و شوهر دوستي زنش در شگفت ماند و به او قول داد كه در آينده با مردم رفتار دلسوزانه اي داشته باشد.

شاگردي از استادش پرسيد:عشق چيست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور،اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد :چه آوردي؟
شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ!هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت:عشق يعني همين...
مرد روستايي و تخته سنگ
در زمان هاي گذشته پادشاهي تخته سنگي رو در وسط جاده قرار ميده و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند،خودش را در جايي مخفي مي كنه.بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند؛ بسياري هم غرو لند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد؛ حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمي داشت نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيحات بود، نزديك سنگ شد،بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت ديد پيدا كرد.پادشاه در آن نوشته بود:
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد!
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند!
روزگاري پسرك فقيري براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دست فروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقي مانده است و اين در حالي بود كه شديدا احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبايي در را باز كرد .پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا،فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه شد گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آوذد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت:چقر بايد به شما بپردازم؟دختر پاسخ داد:چيزي نبايد بپردازي.مادرم به ما آموخته كه نيكي ما پاداشي ندارد!پسرك گفت:پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم.سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز،متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.دكتر هواردكلي،جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه او را شناخت.سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.ازان روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سرانجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري،پيروزي از آن دكتر كلي گرديد.آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به در خواست دكتر هزينه درمان زن جهت تاييد نزد او برده شد.گوشه صورت حساب چيزي نوشت.آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشتت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجان تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند:
بهاي اين صورتحساب قبلا با يك ليوان شير پرداخت شده است.

هديه اي با ارزش تر از چشم هايم!
مسافران اتوبوس با حس همدردي خاصي به زن جوان و زيبا نگاه مي كردند.رزا مثل هر روز با عصاي سپيد با احتياط خاصي،آهسته از پله هاي اتوبوس بالا آمد و وارد اتوبوس شد.بليت خود را به راننده داد و آرام آرام از كنار صندلي ها عبور كرد.با دست هاي ظريف خود صندليها را لمس كرد و در دل آهسته مي شمردتا رديف صندلي ها را متوجه شود.بالاخره به صندلي مورد نظر كه خالي بود ،رسيد و روي ان نشست .كيف و عصايش را كنار پاي خود گذاشت.يك سال مي شد كه در اثر تشخيص اشتباه،بينايي خود رااز دست داده بودو محكوم به نديدن بود زيبايي هاي دنيا شده بود.ناگهان روشنايي جاي خود را به تاريكي مطلق داده بود.خشم،عصبانيت و احساس تاسف ،رزا را در برگرفته بود.او كه تا قبل از اين اتفاق، انساني مستقل و متكي ب خود بود حالا احساس مي كرد به موجودي ضعسف و محتاج به كمك تبديل شده است.گاهي اوقات كه خيلي دلش مي گرفت از خود مي پرسيد چطور چنين چيزي براي من اتفاق افتاد جواب اين پرسش را نمي دانست اما خوب مي دانست كه هر چه گريه كند و يا عصباني و افسرده شود،اين حقيقت تلخ همراه هميشگي او خواهد بود و بينايي او ديگر بر نمي گردد.موجي از نااميدي بر روح و روان او سايه انداخته بود.وقتي به ياد گذشته مي افتاد بيشتر دلش مي گرفت،روزگاري را كه سرشار از سرزندگي بود،تنها نقطه اميد و مايه دلخوشي رزا همسر و همراه زندگي اش بود.مارك، افسر نيروي هوايي،با تمام وجودش عاشق رزا بود.عشقي كه مانند گياهي نوپا از اوايل ازدواج آنها جوانه زده بود و هر روز بيشتر رشد كرده و در روح هر دو ريشه دوانده بود.وقتي رزا بينايي خود را از دست داد،مارك شاهد غصه خوردن و ناراحتي او بود،براي همين مصمم شده بود تا به رزا كمك كند دوباره به روزهاي سابق خود برگردد و اعتماد به نفس و قدرتي را كه براي مبارزه با مشكلات لازم بود،كسب كند و همان زن قوي و مستقلب بشود كه قبلا بود.
شغل مارك به او ياد داده بود كه چگونه در حساس ترين لحظه هاي جنگ، درست و اصولي عمل كندو حالا مي دانست در سخت ترين ميدان مبارزه عمر خود قرار گرفته است.بالاخره رزا احساس كرد دوباره بايد شروع به كار كند.ام چطور چنين چيزي ممكن بود؟او هميشه با اتوبوس سر كار خود حاضر مي شد اما حالا چگونه به تنهايي و بدون ديدن اطراف مي توانست سوار اتوبوس شود؟اگرچه محل كار مارك و رزا درست نقطه مقابل يكديگر بود اما مارك پيشنهاد كرد هر روز رزا را تا محل كارش برساند.اما كمي بعد هر دو متوجه شدند كه اجراي چنين تصميمي بسيار سخت و پر هزينه است.رزا چاره اي به جز استفاده از اتوبوس نداشت.اما مارك نمي دانست چه طور اين را به رزا بگويد.همان طور كه مارك حدس زده بود رزا به محض شنيدن اين كه مانند بايد سوار اتوبوس بشود غمگين و ناراحت شد.در حلي كه بغض گلويش را فشار مي داد كفت:تو يادت رفته من نمي بينم؟من چطور مي توانم به تنهايي سوار اتوبوس بشوم؟اصلا از كجا بفهمم اتوبوس را درست شده ام؟چه طور متوجه شوم به مقصد رسيده اما حس مي كنم تو داري مرا كنار مي گذاري.نكنه مي خواي تركم كني؟
قلب مارك از شنيدن چنين جملاتي پراز درد شد.اما مي دانست اما مي دانست چه كار كند.به رزا قول داد تا وقتي كه آرام آرام به اين وضعيت خو بگيرد هر روز صبح همراه او بيايد، حتي اگر اين كار هفته ها طول بكشد.از صبح روز بعد مارك به حرف خود عمل كرد.تا دو هفته پياپي مارك با لباس نظامي، همراه با رزا تا محل كار او رفت.عصرها نيز با هم به خانه بر مي گشتند.هر روز مارك درس جديدي به رزا مي آموخت.به او ياد مي داد چگونه با استفاده از ساير حواس خود مخصوصا حس شنوايي حركت كند.چه طور با محيط جديد خود مطابقت پيدا كند.حتي با راننده اتوبوس مسير محل كار همسرش صحبت كرد،وضعيت رزا را برايش توضيح داد و از او خواست كه مواظبش باشد و هميشه يك صندلي خالي براي او در نظر بگيرد.مارك با تمام وجود سعي مي كرد تا رزا حتي درسخت ترين لحظات زندگي بخندد و در موقعيت هاي دشوار با روحيه مثبت و ايمان به خود گام بردارد.
هر روز صبح آن ها با هم از خانه خارج مي شدند و روز كاري خود را شروع مي كردند.پس از رساندن رزا ،مارك سوار اتوبوس مي شد و دوباره همان مسير را برمي گشت.اگرچه انجام اين كار خسته كننده بود اما مارك مي دانست با كمي حوصله و شكيبايي،وضع بهتر خواهد شد.مارك از ته دل به توانايي همسرش اعتقاد داشت،زني كه از مبارزه كردن نمي ترسيد و هيچ گاه تسليم نا ملايمات و تلخي هاي زندگي نمي شد.مطمئن بود رزا دوباره انساني قوي و مستقل خواهد شو و در آينده بسيار نزديك،توانايي طي كردن اين مسير را به تنهايي خواهد داشت.سرانجام روزي رسيد كه رزا اعلام كرد مي تواند به تنهايي سر كار خود حاضر شود.صبح اولين روز مستقل شدن؟،درست قبل از ترك خانه از مارك به خاطر تمام زحمات و صبوري اش تشكر كرد اگر چه در ظاهر و از نظر جسماني تغيير كرده بود و چشمانش را از دست داده بود اما احساسات نهفته در قلبش همان حس هاي سابق بود.اشك شادي در چشمانش حلقه زده بود.مارك چقدر بزرگ و انسان بود و او چه زن خوشبختي كه همسر و همراه او بود.هر دو از يكديگر خداحافظي كردند و براي اولين بار در مسيرهاي متفاوت از هم قدم برداشتند.چند ماهي مي شد كه رزا مستقل شده بود.حالا ديگر هر روز صبح بون هيچ مشكلي سر كارخود حاضر مي شد و تمام كارهاي خود را به تنهايي انجام مي داد.صبح يكي از روزها هنگام پياده شدن از اتوبوس راننده آهسته گفت:خوش به حالتان خانم!من به شما حسودي مي كنم كاش من جاي شما بودم.رزا شك كرد كه طرف صحبت راننده اوست يا فرد ديگري مخاطب راننده است.با خود فكر كرد آخر چه كسي دوست دارد جاي يك انسان نابينا باش.با كنجكاوي از راننده پرسيد:با من بوديد؟به من حسودي مي كنيد؟راننده در جواب گفت:خوب بله اگر كسي بود كه اين گونه با محبت از من مراقبت مي كرد و چنين احساسات خوب و دلنشيني را در دلم به وجود مي آورد من هم خيلي خوشبخت بودم.حتما خيلي حس خوب و لذت بخشيه،مگه نه؟رزا نمي دانست مرد راننده راجع به چه چيزي صحبت مي كند.دوباره پرسيد:مي شه واضح تر منظورتان را بگوييد.
خوب هر روز صبح يك مرد جوان خوش تيپ با لباس نظامي درست در آن سمت خيابان منتظر شما ايستاده است.وقتي از اتوبوس پياده مي شويد از دور مراقب شماست تا در رد شدن در خيابان مشكلي براي شما پيش نيايد.درست در لحظه ورود شما به ساختمان محل كارتان،از دور براي شما بوسه اي مي فرستد و سپس دستانش را به نشانه احترام نظامي كنر گوش خود مي برد.شما خيلي خوشبختي!اشك خوشحالي بر گونه هاي رزا جاري شد اگر چه چشمانش قادر به ديدن مارك نبود اما هميشه ناخوداگاه حضور مارك را در اطرافش حس مي كرد.مي دانست كه آن مرد جز حقيقت چيزي را به زبان نياورده است.او زن خوشبختي بود خيلي خوشبخت!چون مارك هديه اي ارزشمندتر از بينايي چشمانش به او بخشيده بود.هديه اي كه براي درك آن لازم به ديدن نبود.
موهبت عشق و محبت كه در روزهاي تاريك زندگي مانند چلچراغي مي درخشيد و روح و قلب رزا را روشن و نوراني مي ساخت.
من و مادر كنار دار قالي
هميشه روز و شب مشغول كاريم
در آن تنها اتاق خانه بايد
ميان باغ قال گل بكاريم
ولي فرش اتاق ما بجز يك
گليم كهنه چيز ديگري نيست
هميشه باغ خوشرنگ بايد
ببافم شاخه ها را بوته ها را
تمتم نقش قاليهاي ما هست
پر از گلهاي رنگارنگ و زيبا
ولي يك روز نقشي مي كشم من
كه شايد بهتر از هر نقش باشد
ببافم با دو دستم فرشي آن روز
كه نقشش خانه اي بي فرش باشد
خنده بر لب ميزنم تا کس نداند راز من....ورنه ان دنيا که ما ديدم خنديدن نداشت
اين نورو گرمايي كه مي رويد ز خورشيد
در پهنه منظومه ما،جان آفرين است .
هستي ده و هستي فزاي هر چه در روي زمين است.
ما هيچ يك مانند خورشيد نورو گرمايي كه جان بخشد به اين علم نداريم.
اما به سهم خويش و در محدوده ي خويش،ما نيز از خورشيد،چيزي كم نداريم.
با نور و گرماي (محبت)نيروي هستي بخش (خدمت)
در بين مردم مي توان آسان درخشيد بر ديگران تابيد و جان تازه اي بخشيد.
چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش
یارب آنچه را که من می خواهم افزون ز هر پادشه می خواهم
هر کس ز در تو حاجتی دارد من آمده ام از تو تو را می خواهم
در زمان هاي گذشته پادشاهي تخته سنگي رو در وس جاده قرار داد و براي اينكه عكس العمل مردم را ببيند،خودش را در جايي مخفي كرد.بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند، بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضهاي است و... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمي داشت نزديك غروب يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود نزديك سنگ شد، بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود.كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.پادشاه در آن نوشته بود:
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد!
مرد ثروتمندي دختري زيبا و صاحب جمال داشت. روزي پسري با شرايط بسيار مناسب به خواستگاري دختر آمد و مرد ثروتمند شرط ازدواج را آن گذاشت كه پسر به مدت سه ماه در آسياب دهكده كنار آسيابان و دختر آسيابان كار كند و نشان دهد كه حاضر است به كار سختي مثل آسياباني براي رسيدن به دختر ايده آلش تن در دهد.پسر قبول كرد و در آسياب همره آسيابان و دختر آسيابان شروع به كار كرد.هفته اي كه گذشت مرد ثرتمند نزد شيوانا آمد و قضيه را براي شيوانا تعريف كرد و گفت: من اين كار را كردم تا آن پسر جوان ثابت كند مي تواند در سخت ترين شرايط زندگي همراه دختر من باشد!نظر شما چيست استاد؟! شيوانا لبخندي زد و گفت:تو چگونه گمان كردي كه پسري جوان به مدت نود روز در آسياب كنار آسيابان وو دختر دم بختش كار كند و به دختر آسيابان دل نبندد!!؟ مرد ثروتمند با غرور گفت: مي دانيد چه مي گوييد استاد!دختر من در كمال زيبايي و وجاهت است.پوست بلورين و چشمان آبي او در اين ديار يكتا ندارد.به انواع هنرها آراسته است و در سخنوري و شعر همتا ندارد.از بابت ثروت هم كه تمام ثروت من به او خواهد رسيد.چگونه ممكن است پسرك، دختر مرا رها كند و با دختر آسيابان جفت گردد.اين از محالات است!شيوانا سري به علامت مخالفت تكان داد و گفت:اشتباه مكن!! شايد تك دختر تو زيبا و صاحب جمال باشد اما فرامش نكن كه هر دختري در علم حتي زشت ترين آن ها هم جلوه اي براي دوست داشتن دارد.اگر آن پسر در طول اين نود روز فقط براي لحظه اي آن جلوه خواستني را در رفتار و سكنات دختر آسيابان و خانواده اش ببيند، ديري نخواهد پاييد كه قيد دختر مالو منال تو را خواهد زد و با همان دختر آسيابان ازدواج خواهد كرد.خطاست اگر تصور كنيم دختران و پسران هم سن وسال و آمده ازدواج وقتي كنار همديگر قرار مي گيرند در بين خود به جست و جوي جلوه اي خواستني براي دل باختن و همسر شدن نگردند.بي جهت خواستگاري به اين خوبي را از دست دادي!مرد ثروتمند نيشخندي زد و گفت:استاد مطمئن باشيد كه چنين نخواهد شد!من دختر آسيابان را بارها در بازار دهكده ديده ام و امكان ندارد چيز زيبايي در رخسار او پيدا شود كه كسي را به سمت خود جلب كند!مرد ثروتمند از نزد شيوانا رفت و چهل روز بعد دوباره به سرغ استاد آمد و با حالتي غمگين و افسرده گفت:حق با شما بود استاد!!پسرك به دختر آسيابان دل باخت و او را به جاي دختر بي نظير و يكتاي من برگزيد!من متاسفانه خواستگار خوبي را از دست دادم.اما ازاين بابت ناراحت نيستم .فقط مي خواهم بدانم پسرك در دختر آسيابان چه ديد كه دختر صاحب من را پس زد و به سراغ دختر آسيابان رفت؟از شما مي خواهم شخصا اين مساله را از پسرك بپرسيد و خبرش را به من بدهيد!عصر همان روز پسر ودختر آسيابان نزد شيوانا امدند تا با دعاي خيرش پيوند زناشويي شان را متبرك گرداند.شيوانا از پسر پرسيد:در بين جلوه هاي دوست داشتني همسرت كدام يك تو را شيفته او ساخت؟و پسر گفت: روزها و هفته ها كه در آسياب به سختي كار مي كرديم. هر وقت نزديك غروب مي شد،گرد سفيدي آرد تمام سر وشانه و ابروهاي من و آسيابان و دخترش را مي پوشاند.ما دم غروب بيرون آسياب كنار جوي آب بساط چاي و عصرانه فراهم مي ساختيم و با همان سرو صورت آردي استراحت مي كرديم.ديدن دختر آسيابان در ان حالت خاكي و آرد آلود براي من يكي از جالب ترين صحنه ها بود كه مطمئنم دختر مرد ثروتمند هرگز نمي تواند چنان صحنه اي را در زندگي برايم فراهم كند به همين خاطر تصميم آخرم را گرفتم و دختر را از آسيابان خواستگاري كردم.روز بعد مرد ثروتمند نزد شيوانا آمد و دليل پسرك را پرسيد شيوانا در حالي كه نمي توانست خنده خود را نگه دارد گفت:چيزي راجع به آرد و خستگي گفت اما من مي دانم او در اين مدت توانست براي لحظه اي جلوه پسنديدني و خواستني دختر آسيابان را شاهد باشد.اشتباه تو از ابتدا اين بود كه جلوه هاي شخصي افراد را ناديده گرفتي و پسرك را به آن آسياب فرستادي.برخيز و برو كه اگر دختر زيباي تو الان هزاران خروار آرد بر سر و رويش بمالد باز هم در نظر آن پسر ،از لحاظ دلربايي نمي تواند به گرد پاي دختر آسيابان برسد!تو مگر اين شعر قديمي را نشنيده لودي كه هر كسي را جلوه اي است!زان جلوه ها انديشه كن!
قصه عشق
از قضا مجنون ز تب شد ناتوان فصد فرمودي طبيب مهربان
آمد آن فصاد و پهلويش نشست نشتري بگرفت و بازويش ببست
گفت مجنون با دو چشم خون چكان بر كدامين رگ زني تيغ اي فلان؟
گفت:اين رگ گفت:از ليلي پر است اين رگم پر گوهر است و پر در است
تيغ بر ليلي كجا باشد روا جان مجنون باد ليلي را فدا
گفت فصاد:؟آن رگ ديگر زنم جانت از رنج و عنا فارغ كنم
گفت:آن هم جاي ليلي من است منزل آن سرو بالاي من است
مي گشايم گفت:ز آن دست دگر گفت:ليلي را در آن باشد مقر
دارد اندر هر رگم ليلي مقام هر بن مويم بود او را كنام
من چه گويم رگ چه و پي چيست آن سر چه و جان چيست مجنون كيست آن
من خود اي فصاد مجنون نيستم هر چه هستم من نيم ليلي استم
از تن من رگ چو بگشايي ز تيغ تيغ تو بر ليلي آيد بي دريغ
گو تن من خسته و رنجور باد چشم بد از روي ليلي دور باد
گو بسوز از تاب و تب اي جان من تب مبادا بر بر تن جانان من
گر من و صد همچو من گردد هلاك چونكه ليلي را بقا باشد چه باك
من اگر مردم از اين ضيق النفس گو سر ليلي سلامت باش و بس
ساختم من جان خود قربان او جان صد مجنون فداي جان او
پسر پاسخ داد:عالی بود پدر
پدر پرسید:ایا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:فکر می کنم
و پدر پرسید چه چیزی از این سفر آموختی
پسر کمی فکر کرد و گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آمها چهارتا ما در حیاط خانه یک فواره داریم ولی آنها رودخانهای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاط خانه فانوس هایی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط خانه ما به دیوارهایش محدود می شود ولی باغ آنها بی انتهاست در پایان حرفای پسر زبان پدر بند آمده بود.پسر اضافه کرد متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعا چقدر فقیر هستیم.